تبليغاتX
در برابر باد... - واي بر ما!
تاملات راهبردی در اقتصاد و سياست
 واي بر ما!

"شكسته خواند نيمه‏شب برادرم دوگانه را
سپيده زد، چه مى‏كنم نمازِ جوكيانه را؟
بِهِل، فريضه را بهل، به شيخ شب نماز كن
چه حاجتم روا شد از نمازِشب‏ دراز كن؟"
رهين چاه رستمم ز ننگ جاه زالها
سپيده زد، چه مى‏كنم در آسياب سالها؟
*
نرفت كارى  از غنا؛ كه كار، فاقه مى‏كند
بهل بگندد آبها، نمك افاقه مى‏كند
*
اَلا به دام آرزو نه مُردى  و نه زيستى
به كام زندگى مَپو، كجاست خنگِ نيستى؟
اَلا كجاست اسب من كه بشكنم مدار را
به آب نيستى زنم، برافكنم گدار را
گريوه ماند و اهرمن، الا كجاست رخش من؟
نهيب آذرخش من، درفش من، درخش من
سحر فسرد و صاعقه كجاست  عِرق گبرى ‏ام؟
كه شعله‏سان برون برد از اين رواق ابرى ‏ام
*
نرفت كارى از غنا؛ كه كار، فاقه مى‏كند
بهل بگندد آبها، نمك افاقه مى‏كند
*
چه بنگره است در زمين ز بانگ بسط و قبض‏ها
كه خفته‏اند شبروان، كه مرده‏اند نبضها
فلك جنازه مى‏برد به جاى هور از آسمان
لعاب مرده مى‏چكد به جاى نور از آسمان
"چرا به نام آب و نان نشاط خون نمى‏كنى؟
فتاد ليلى از نفس، چرا جنون نمى‏كنى؟"
جنازه‏ها، جنازه‏ها، جنازه‏هاى خون‏چكان
تو شير شرزه خود نه‏اى، دُمى به لابه مى‏تكان
به روم و روس   مى‏برى ، به بوق و كوس   مى‏برى
نه مام توست اين وطن؟ كه را عروس   مى‏برى؟
*
نرفت كارى  از غنا؛ كه كار، فاقه مى‏كند
بهل بگندد آبها، نمك افاقه مى‏كند
*
"زمانه رفت و سالها سخط نشد، رضا تو را
مگر به عيد خون كشد عزاى مرتضي تو را"
به راه صبح تا سحر شبى دو چشمِ تر بنه
اگر كه خوابت آرزو، به راه سيل سر بنه
سه روز و شب عشيره را طعام روزه‏گير ده
پس آنچه داده‏اى ستان، به خسته و اسير ده
محرّمى قبيله را به خشم اشقيا ببين
روى   به هند و قدس  اگر، برو و  بى‏ ريا ببين
جنازه‏ها، جنازه‏ها، جنازه‏هاى سوخته
ردان آرميده و ددان خودفروخته
*
نرفت كارى  از غنا؛ كه كار، فاقه مى‏كند
بهل بگندد آبها، نمك افاقه مى‏كند
*
"زمانه رفت و سالها سخط نشد رضا تو را
مگر به عيد خون كشد عزاى مرتضي تو را"
مرا بهل اگر به غم دريغ او نمى‏كنم
براى گريه اقتدا به تيغ او نمى‏كنم
"
من آه و خشم و كينه را به تيغ‏زن نهاده‏ام
دريغ و داغ و گريه را به تيغ و زن نهاده‏ام"
*
نرفت كارى از غنا؛ كه كار، فاقه مى‏كند
بهل بگندد آبها، نمك افاقه مى‏كند
*
به انتقام عطسه‏اى كه بسته در دماغ من
زمانه سنگ نيستى شكسته بر اياغ من
حديث آب و نان بهل، اسيرِ   وهم  و شك نيم
تو پاى  بست بركه‏اى، مرا بهل كه  وك نيم
"كسى بر آب زندگى نمرده از تبار من
به خضر تشنه مى‏رسد نژاد شعله‏خوار من"
حضور قهر بى‏غشم ز ياد اگر نمى‏روم
چو هيمه وقف آتشم به باد اگر نمى‏روم
*
نرفت كارى از غنا؛ كه كار، فاقه مى‏كند
بهل بگندد آبها، نمك افاقه مى‏كند
*
"شكسته خواند نيمه‏شب برادرم دوگانه را
سپيده زد چه مى‏كنم نماز جوكيانه را؟
رهين چاه رستمم ز ننگ جاه زالها
سپيده زد، چه مى‏كنم در آسياب سالها؟"

استاد علي معلم دامغاني

 

|+| به قلم عبدالرضا داوری در پنجشنبه هفتم آذر 1387  |
 
 
بالا